نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

از اشک شعر، چشم مرا تا که تر کنند باید که دعبل حرمت را خبر کنند ذهنم دوباره شعلهور از واژه و حروف آهنگ قلب قافیهها ذکر یا رئوف اینک رسیده لحظهی خوب رها شدن تنها فقط، برای امام رضا شدن اذن دخول ده، که دلم بیقرار شد چشمم پر از ستارهی دنبالهدار شد یک گوشه از حریم تو فریاد میکشم خود را کنار پنجره فولاد میکشم ابنجا بهشت مرحمت و رحمت خداست فولاد اگر شفا دهد از برکت شماست ذکرت دوای درد و غم و غصههای ماست صحنت مدینه و نجف و کربلای ماست وقتی که خوب با حرمت آشنا شدم در هر رواق وارد غار حرا شدم با اینکه بالهای خیالم شکسته بود حس خیال من پر و بال مرا گشود دیدم در آسمان حریمت کبوترم دیدم کنار پنجره فولاد، مادرم مادر به اشک، بعد مناجات با خدا همواره عاشقانه صدا میزند تو را آقا به جان مادر پهلو شکستهات حرفی بزن تو با دل آهوی خستهات حالا کنار حوض حرم، زُل زدم به آب گفتم به آب، جملهی وای از دل رباب **** بس کن رباب حرمله بیدار میشود سهمت دوباره خندهی انظار میشود پیراهنی که تازه خریدی نشان نده گهواره نیست دست خودت را تکان نده **** او از حرم رسید و شفا نیز داده شد خاک حرم رسید و دوا نیز داده شد اصلاً به خواهش کم من اکتفا نکرد ما سنگ خواستیم طلا نیز داده شد گفتم به مشهد تو مرا راهیام کنند دیدم برات کربوبلا نیز داده شد **** شکند اگر سبویی سر خُم مِی سلامت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد