نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

(نه نسیمم که به هر کوه و چمن سر بزنم)۲ نه کبوتر که به هر بام و دری پر بزنم از ازل داشتهام یک دل و دادم به یکی نیسم عاشق اگر جز درِ دلبر بزنم (نه درِ خانه ببندد که براند ز درم)۲ نه گذارد به جز این در، درِ دیگر بزنم (گاه بگشوده درِ رحمت و راهم داده گاه در بسته که من بارِ دگر در بزنم)۲ دل سبو، دیده بوَد جام، سرشکم باده ساغیم هو شده از دست که ساغر بزنم وای اگر پا به سرِ خانِ معاویه نَهَم (دست دادند که بر دامن حیدر بزنم)۲ **** روی منصور بود ز خشم سیاه نعره میزد میان فوج سپاه که من امروز امام صادق را میکُشم، میکُشم خداست گواه داد جلاد را چُنین دستور که چو برداشتم ز فرق کلاه باید از تیغِ تو شوَد خاموش در همان لحظه نورِ پاکِ اله بود در این سخن چو آوردند مظهرالله را به قربانگاه با ورود ولیِ حق منصور جَست از جایگاهِ خود ناگاه بوسه بر مقدمِ امام نهاد داد جایش به تختِ عزت و جاه گفت یا سیدی فدات شوم سرِ منصور خاک این درگاه بزم گردید خلوت و منصور کرد یاران خویش را آگاه گفت: دیدم یک اژدهای عظیم کرد بر من به خشم و کینه نگاه خواست تا قصر مرا فرو ببرد که چه میخواهی از ولی الله من به خود همچو بید لرزیدم دست و پای امام بوسیدم کرد در شامِ تیرهای دیگر قصد قتل امام، آن کافر تاخت ابن ربیع در دل شب بر حریم امامِ جن و بشر سر و پای برهنه، مولا را برد با خویش آن ستم گستر با همه زخمِ تن، کهولت سن بود پای پیاده آن سرور گشت داخل به قصر و منصورش ناسزا داد و کرد خون به جگر (تا سه ساعت ستاده بود به پا تاب استادنش نبود دگر ایستاد و کسی به او نگفت بنشین، ای سلالهی حیدر)۲ تیغ بر قتل او سه بار کشید لرزهاش افتاد بر پیکر تنش از بیم آن چنان لرزید که ز بیم افتاد در بستر سِر آن خواستند و گفت سه بار حمله بردم به حجتِ داور هر سه نوبت به چشم خود دیدم خشم بر من گرفته پیغمبر گفت با من که ای جنایت کار دست از پارهی تنم بردار **** کافران را جا به کرسی داده بود ولی روی پا ناموس حق ایستاده بود (بشکند پایت، شکست آیینهاش)۲ پیش من این زان مشین بر سینهاش به گریه گفت که گودال سِر ناگفتهاست لحوف گوشهای از اتفاق را ندیده هیچ کسی تا بیاورد بر لب در آن میانه فقط شمر بوده و زینب (دید خنجر را به هنجر میکشد)۳ چون نمیبُرَد مکرر میکشد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد