من، همون بچّهی بیبالوپرم که با رأفتت، بالوپرش دادی من، همون ترسیده از زندگیام که تو هرچی خواسته بود، بهش دادی دوباره مثل همون گذشتهها زیر بالوپرمو بگیر خدا تووی این شلوغیها رهام نکن منو نسپر به خودم، به آدما آره من هنوز همونم؛ کمی زار و خستهتر کمی بیحوصلهتر؛ یهذرّه دلشکستهتر هنوزم یهخاک لَم یزرع خشک هنوزم تشنه و شورهزارم و کاش بباره روو سرم، رحمت تو تا ببینم دوباره بهارمو غصّههام فراتر از آبونونه تو خدایی، رزقمو میرسونی غم من اینه مبادا منو توو آتیش قهر خودت، بسوزونی میدونم تو خیلی از ما بدترا رو بخشیدی یهنشونه بم بده؛ بگو که ما رو بخشیدی این شبا که نخلا گریه میکنن این شبا که مولا بین بستره یتیما گریهکنون منتظرن کی براشون نونوخرما میبره اُمّکلثوم میگه بعد مادرش زینبو انقد پریشون ندیده خیلی وقته بعد اون کوچهی غم دستای باباشو، لرزون ندیده گرچه چنساله که دوره از مزار فاطمه بعد چل سال دوباره میره کنار فاطمه