نگفتم به کسی آنچه در دلم دارم

نگفتم به کسی آنچه در دلم دارم

[ محمدحسین پویانفر ]
نگفتم به کسی آنچه در دلم دارم 
ولی بدان که هزاران هزار غم دارم 

فروختم به غمت عیش روزگارم را
ز برکت غم تو خیر دم به دم دارم 

خوشم به مرگ اگر نیست زندگی با تو 
نفس برای چه؟ وقتی که یار کم دارم 

من آن گدایِ بدِ بدحساب این شهرم 
که شب به شب زِ درت خواهش کرم دارم 

عزیزم عزیزم...

به نامه‎ی عملم طعنه زد کسی گفتم 
اگر چه اهل گناهم، امید هم دارم 

حساب کار من افتاده است دست کریم 
زِ برکتش روی هر غفلتی قلم دارم 

کسی مرا برساند به کربلای حسین 
هوای سینه‌زنی بین آن حَرم دارم
****
به تعلیم بشر مولای مکتب هر زمان برخواست
به تصدیقش خدا فرمود:برپا،پس جهان برخواست

شگفت انگیز توحید مفضل شعله‌ور می‌شد
که وقت خواندنش دود از سَر افلاکیان برخواست

میان شیعیان با او حکومت فتنه می‌انداخت
تقیه نشر پیدا کرد و فتنه از میان برخواست

و مِفتاحُ الحقیقت قفل‌های بسته را وا کرد
و مصباح الشریعه نور شد تا آسمان برخواست

چنان مور و ملخ عرفان کاذب رخنه در دین کرد
و صادق با لقای حق به جنگ غالیان برخواست

کسی که کربلا را در قیام علم او آموخت
در این مکتب همیشه سَر بلند از امتحان برخواست

زُراره، حَمبری، جابر، امینی، مجلسی، طوسی
تبار دوستان در اصل از این دودمان برخواست

غبار قبر حیدر را نخستین بار او بوسید
پس از آن بوسه در شهر نجف آن آستان برخواست

چو هارون در تنور امتحانش می‌توان افتاد
ولی از سفره‌ی مهرش چگونه می‌توان برخواست

پسر یک بار دیگر ارث روضه برد از مادر
دوباره در مدینه آتشی از آشیان برخواست

میان کوچه می‌افتاد بر لب داشت وا اُماه
بمیرم من که از نایش نوای الامان برخواست

دل اولاد او خون شد که او در کاخ حمرا رفت
همین‌جا بود که آه از نهاد روضه‌خوان برخواست

گمانم روضه‌ی شیخ الاعمه این سخن باشد
کجا در مجلس منصور چوب خیزران برخواست

امان از مجلس شام و امان از خاطرات تلخ
که طفلی بر زمین افتاد هر جا ساربان برخواست

رقیه گوشه‌ای زانو بغل کرد و به خود می‌گفت
چرا بابا سرت آمد ولیکن بوی نان برخواست
****
پیش پایت اشک‌های همسرت افتاده است
جای جای این گذر بال و پرت افتاده است

تکه‌ای از شعله روی سَرت افتاده است
رَد میخ آیا به روی پیکرت افتاده است

ریسمان بی مروت‌ها اسیرت کرده است
ناسزای بی حیا در کوچه پیرت کرده است

بین این کوچه تو را در نیمه‌ی شب می‌کِشند
بی عمامه بی اَبا در پشت مرکب می کِشند

تا گذر از جمعیت می‌شد لبالب می‌کِشند
ذهن ما را سمت شام و داغ زینب می‌کِشند

سوخت در بین گذر بال و پر پروانه‌ها
عمه جانت سنگ خورد از پشت بام خانه‌ها

گیسوان کودکی با پنجه شانه می‌خورد
پیش چشمانش رقیه تازیانه می‌خورد

طفلکی از زجر، سیلی بی بهانه می‌خورد
دست سنگینی به روی کودکانه می‌خورد

دور تو شکر خدا انبوه شامی‌ها نبود
معجر ناموس تو دست حرامی‌ها نبود

پربازدید‌ترین‌های شعر روضه محمدحسین پویانفر مناجات با امام زمان (عج)(سایر موضوعات)

پربازدید‌ترین‌های شعر روضه مناجات با امام زمان (عج)(سایر موضوعات)

محبوب‌ترین‌های مناجات با امام زمان (عج)(سایر موضوعات)

محبوب ترین‌های محمدحسین پویانفر

نظرات