
اگرچه حقیرم لیاقت ندارم پناهی جز این در به جانت ندارم شکستم دلت را دلم را شکستند من از کار دنیا شکایت ندارم بدون اجازه به این سو دویدم تو ردم نکن برگ دعوت ندارم دلم لک زده کربلا را ببینم دگر حاجتی جز زیارت ندارم دو چشمم شده وقف غمهای جدّت به جز گریه کردن عبادت ندارم از آن دم بر نیزه زد تکیهاش را ز تنهاییاش جز خجالت ندارم