
(دیروز بود انگار عشقت در گلم رفت)۲ گفتی علی، غمهای عالم از دلم رفت دیروز بود انگار با تو پا گرفتم خندیدی و آرام دستت را گرفتم دیروز بود انگار شب را دور کردیم یهک خانهی کوچک به زحمت جور کردیم دیروز بود انگار رونق داشت باغم با بودن تو غم نیامد سراغم دیروز بود انگار دنیا کام من بود در شهر عنوانم علی صف شکن بود دیروز بود انگار دادن این خبر را گفتم که زهرا هست بفروشم سپر را دیروز بود انگار فکرم ماندنت بود زیباترین اوقات من نان پختنت بود دیروز بود انگار با شور جوانی میایستادی تا نماز شب بخوانی امروز اما غم گرفته خانهام را سر درد اذیت میکند ریحانهام را امروز اما هر نمازش بیقنوت است هر چیز میگویم جواب من سکوت است امروز اما راه من بنبست خورده بانوی من سیلی ز مردی پست خورده امروز اما سوخت مغز استخوانم با من وصیت کردی بانوی جوانم امروز اما غم دلم را زیر و رو کرد از حال زهرایم مغیره پرس و جو کرد **** تنها یه صورت باعث شده اشک بریزم به پهنای صورت دردای صورت زود خوب نمیشه که حساسه اعضای صورت فاطمه من دلم ریخت خودت بهم بگو کی صورتتو بهم ریخت فاطمه من دلم سوخت با هیزم اینقدر زدن که غنچه با گلم سوخت تنها یه مسمار کار علی رو تموم کرد که لعنت به مسمار بیرحمه مسمار زهرا منو بیسپر کرد همین قفلهای مسمار تو آخ نگفتی و پیچیده فریاد مسمار صدا شکستنت بود دری که من ساختمش چرا روی تنت بود فاطمه زندگیم سوخت تا شنیدم به فضه گفتی حس مادریم سوخت برای گفتن این جمله ملعون بیهوا زد بیآبرو آتش به قلب مرتضی زد اما همینکه پشت در با ضرب پا زد **** ای کاش آن در به سمت کوچه باز میشد ای کاش محسن جور دیگر ناز میشد فریاد زد: فضه کجایی که تنم سوخت؟ فضه بیا دار و ندارم محسنم سوخت دست جمعی یک غریبی را زدن نامردی است عدهای نامرد ناموس خدا را میزدند **** زدن، زدن، زدن، زدن کی سرت داد کشید؟ به اون صدا لعنت حسن از خواب پرید به کوچهها لعنت فضه فریاد کشید به میخ در لعنت به رد چکمهی چهل نفر لعنت زدن، زدن، زدن، زدن پیرمردا زدن به اون عصا لعنت قبل از عصا زدن به نیزهها لعنت قبل از عصا زدن **** این نامردیها زدن کربلا تکرار شد لشکری با هم غریب کربلا را میزدن زجرکش کردند او را در میان قتلگاه تا سرش میشد جدا آقای ما را میزدن به تنت خط عمیق کشیدن