
این روزها به خنده لبم وا نمیشود مثل شكوفهای كه شكوفا نمیشود از لحظهای كه ضربه به بازوی من زدند دستم ز پا فتاده و بالا نمیشود همراه فضه پیرهنم را عوض كنم آرنج های خستهی من تا نمیشود مظلومی علی نفسم را بریده است در سینه ام غمی غم مولا نمیشود گاهی به خاطر دل او كار میكنم خواهم بایستم به روی پا نمیشود