
می دیدم پشت در توو آتیش زهرا رو می بستم تو کوچه نامردا دستامو از شدت اون، ضربه ی آخر دیدم حسن گفت، ای خدا مادر جای غلافِ شمشیر مونده هنوز رو بازوش بی حیا با لگد زد بشکنه تا که پهلوش *** می رم من روزا تو نخلستون می شینم چشمامو می بندم زهرامو می بینم یه مشت ازاذل، ریختن تو خونه زدن گلم رو، با تازیونه، چه وحشیونه غربت ما رو هیچکس توو کوچه ها نمی دید جلو چشام مغیره به اشک من می خندید *** دیدم که پشت در هیزم و آتیشه با گریه گفتم که خانومم چی میشه ای وای چها کرد، تیزیِ مسمار محسنو کُشتن، انگار نه انگار، شدیم عزادار الان درست سه ماهه رمق نداره دستاش راه که میره میفهمم خوب نمی بینه چشماش ***