
هوش که شب آمد و خورشید رفت سایهی مجنون زِ سرِ بید رفت ماند میانِ من و دل، فاصله کوک شد آهنگ هزاران گِله گرچه بیان با دل مشکل نبود آه که این دل، دگر آن دل نبود آی دل، ای همدمِ تنهاییام مونسِ شبهای تماشاییام آی دل، ای همنفَس آبشار ای نفَست گرمتر از شعلهزار گرچه تپشهای تو افسونگر است جنسِ جنونت ز گِلی دیگر است از چه چنین شعلهکِشان سوختی؟ از چه چنین چشم به در دوختی؟ چیست چنین بیدل و بیطاقتی؟! چیست که واماندهی یک صحبتی؟ کُشته مرا غصّهی رسواییات فاش بگو قصّهی شیداییات دور کن آوازهی تشویش را باز بگو رازِ دل خویش را کیست که اینسان زده بر خَرمنت؟ کیست که دزدیده تو را از مَنت؟ گفت و مرا شعله زد، آبم نمود قصّهای و خانهخرابم نمود آتشِ او خِرمن من را گرفت دستِ جنون، دامنِ لیلا گرفت کارِ من و عشق چو بالا کشید قصّهی یوسف به زلیخا کشید گفت: که این راز، جوابش جداست قصّهی دیوانه حسابش جداست گرچه منم همدمِ دیرینهات نیست دگر خانهی من سینهات بُرده مرا از تو خیالی شگفت بُرده مرا نقطهی خالی شگفت روز ازَل، در دَم صبح اَلَست هوش مرا بُرد دو چشمانِ مست آه که آن چشم، نه اکسیر بود وای که آن زلف، نه زنجیر بود ساخت مرا پاک زمینگیرِ خود کرد نشانم به نوکِ تیرِ خود خوان به گوشم که سَوا کردمت آنِ من استی که جدا کردمت حال ببین آتشِ جانم رسید آنکه ازَل کرده نشانم، رسید در شبِ اندوه، سراج آمده یا که طبیبانه علاج آمده آمده از سمتِ خدا جانِ عشق آمده از راه، سلیمانِ عشق نعره بزن با منِ مجنون، مدام حضرتِ ارباب علیکَ السَّلام ***** ای تو گُلِ سرسبدِ کردگار بعدِ خدا بر همه پروردگار شُکرِ خداوند ز خیلِ توایم ما همه خاکیم، طُفیلِ توایم نام تو را بر دل من کرد فاش معجزهی پنجهی پیکرتراش مست شدم از مِیِ شُربی مدام حضرتِ ارباب علیکَ السَّلام پیشتر از قِدمت هفت آسمان پیشتر از عمر زمین و زمان پیشتر از آن که زمانی بُوَد از من و افلاک نشانی بُوَد پیشتر از خلق جَهیم و بهشت دستِ تو آب و گِل ما میسرشت گرچه ندانم زِ چه لایق شدم قبلِ ازَل بود که عاشق شدم هر تپشم، هر نفَسم، هر کلام حضرتِ ارباب علیکَ السَّلام ***** نیست مرا خاطرهی هیچکس بر لب من نام حسین است و بس نام تو گفتم، عطشم پا گرفت در جگرم آتشِ یحیی گرفت کاش شبی سمتِ صدایت رَویم کاش شبی کربوبلایت رَویم یا که در اندیشهی آن چشمِ مست حلقه کنم گِرد ضریح تو دست مثل کبوتر ز قفس دل کَنیم بال به بینالحرمینت زنیم کاش شبی باز به میدانِ مشک اشک بریزم به هوای تو اشک باز ببینم غمِ عبّاس را روی سرَم پرچم عبّاس را نذر نمودم که بیایم اگر جان دهم و بازنگردم دگر هر چه که هستیم، ز خاک توایم شُکر خدا را که هلاکِ توایم ما همه زخمیم و تویی التیام حضرتِ ارباب علیکَ السَّلام ***** (همه آهوانِ صحرا سرِ خود نهاده بر کف به امید آن که روزی به شکار خواهی آمد) ... (رحم کن بر دلم که مسکین است شاد کن این دلم که غمگین است روز اوّل که دیدمت، گفتم آن که روزم سیَه کنَد، این است)