
هر سحر منتظر یار نباشم چه کنم؟ من اگر اینهمه بیدار نباشم چه کنم؟ گریه بر درد فراق تو نکردن سخت است خون جگر از غمت ای یار نباشم چه کنم؟ عدهای بر سر آنند اسیرت نشوند من بر آنم که گرفتار نباشم چه کنم؟ تو چه کردی که من از خواب و خوراک افتادم راستی بیمار نباشم چه کنم؟ ابرویت تیغ مصرٌی ست که جان می.طلبد به طلبکار بدهکار نباشم چه کنم؟ خواستم نام مرا هم بنویسند همین سر بازار خریدار نباشم چه کنم؟ من اگر مثل تو هر صبح و غروبی آقا فکر بین در و دیوار نباشم چه کنم؟ همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه، بنشين کنار جويی همه هست آرزويم که ببينم از تورويی چه زيان تو را که من هم برسم به آرزويی به کسي جمال خود را ننمودهاي و بينم همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگويی چه شود که راه يابد، سوي آب تشنه کامی چه شود که کام جويد، ز لب تو کام جويی شود اين که از ترّحم، دمي از سحاب رحمت من خشک لب هم آخر، ز تو تر کنم گلويی بشکست اگر دل من به فداي چشم مستت سرخمّ می سلامت، شکند اگر سبويی همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه، بنشين کنار جويی دلم هوای تو کرده هوای آمدنت صدای پای تو آید صدای آمدنت بهار با تو بیاید به خانهی دل ما سری به خانهی ما نِه صفای آمدنت بیا عزیز فاطمه(۳) عمه جان، سحرخیز مدینه کی میآیی عزیزم مادرت چشم انتظار شفای زخم سینه کی میآیی ترکی خوانده حسین