نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

هر ستونی میروم یاد رقیه میکنم روضهخوانِ عمۀ ناقه سوارت میشوم بابایی، عجب سری به ما زدی بابایی، به دیدنم خوش اومدی بابایی، مشکل غربتم رو حل کن بابایی، یه دست بکش روی سرم بابایی، موهام رو شونه کن یهکم بابایی، یه بار دیگه منو بغل کن خبر داری دلم گرفته این شبا شدیداً به زخم من همه نمک پاشیدن چادرمو تو ازدحام کشیدن میدونی، چرا دلم گرفته باز میدونی، کسی منو بازی نداد من میرمو بیا یهکم دنبال من کن میدونی، به قامتم میخندیدن میدونی، به لکنتم میخندیدن باباجون، یه فکری هم به حال من کن به روم نیار درسته کل صورتم کبوده این همه سیلی حق من نبوده روسریمو یه بیحیا ربوده *** مرا ببخش به مهمانی تو برنخورد طبق به درد منو سفرۀ سحر نخورد غذا طلب ننمودم مگر نمیدانی رقیه هیچ بجز لقمۀ پدر نخورد دمار از همۀ مردمش در آرم من به شهر شام مگر دوباره رهم مگر نخورد همیشه چشم من از ازدحام میترسید که یک زمان تنم انجا به یک نفر نخورد بلد شدم بنویسم فرات، بابا، آب و ان یکاد بخوان دخترت نظر نخورد ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد