نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تو که اینگونه روی خاک ز هم واشدهای وای بر من که دچار غم عُظمی شدهای دیشب از طعم خوش مرگ و عسل میگفتی ظهرِ امروز در این معرکه معنا شدهای بیزره رفتی و از هرطرفی سنگ زدند که چنین سرخترین لالۀ صحرا شدهای هرکسی از تن صدپارۀ تو سهمی برد در کریمی خودت وارث بابا شدهای سمّ مرکب همه جای بدنت را له کرد بیسبب نیست اگر درهم شنها شدهای استخوان قفسِ سینۀ تو خرد شده تازه حالا نوۀ حضرت زهرا شدهای شاعر: محمدحسن بیات لو *** یه روز بارونِ تیر، یه روز بارونِ سنگ یه روزی تو صلح و یه روز تو دل جنگ اون از نعش بابات، این از پیکر تو بمیرم برای دل مادر تو گمت کردم آخر توی گّردو خاکا ندیدم چه طور شد که افتادی از پا خونت تو بیابون چه ردّی کشیده تنت زیر پاشون چه قدّی کشیده ریخته تو کلّ صحرا خونت لِه شد تو سینه استخونت از درد آتیش گرفته جونت میخواستن بگیرن تقاص جمل رو که این جوری ریختن به کامت عسل رو اینا از بابات و بابام کینه دارن تلافیشو میخوان سر ما درآرن دوتامون رو تشنه، دوتامون رو خسته تن تو لگدمال، سر من شکسته اینا سینههاشون پر از بغض و کینهست شروعش هم از کوچههای مدینهست جسمت افتاده زیر پاشون ریختن رو پیکرت عموجون با این خندهت منو نسوزون شاعر : داوود رحیمی ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد