نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

سلام ای نازنین شاه و حبیبم بیابان گّرد تنهای غریبم نوشتم که بیا شرمنده هستم من از این نامهها شرمنده هستم تمام قولها از دم دروغ است سر آهنگران خیلی شلوغ است نوشتند و تو را ای یار خواندند ولیکن پای این پیمان نماندند ولایت در وجودم منجلی بود گناهم بردنِ نام علی بود هر آنچه کوشش و همت نمودند شنیدی که حریف من نبودند تمام دشمنان را خوار کردم شبیه مرتضی پیکار کردم امان دادند، عهد خود گسستند به کّعب نیزه دندانم شکستند از اولاد زنا نیرنگ خوردم من از زنهای کوفه سنگ خوردم صدای العطش آمد به گوشم خبرداری نشد آبی بنوشم خدارا شاکرم آبی نخوردم فدای کام خشکت کام خشکم سرِ دارالعماره گریه کردم به یاد شیرخواره گریه کردم تنم را بین هر کوچه کشیدند به روی سینهام طفلان دویدند همه داراییام را غصب کردند سرم را روی نیزه نصب کردند در این شهر جفا و ناامیدی کنار مزبله ماندم شنیدی نگویم مابقی ماجرا را نگویم کوچهی قصابها را به زیر نور مهتاب و ستاره تنم آویخته شد بر قناره *** تو بارونی از سنگ منو دوره کردن میخندن به حالم، به دورم میگردن اینایی که اینجور از این غصه شادن همون کوفیان که بهت نامه دادن اینا رسم مهمون نوازی ندارن نکنه کسی رو غریب گیر بیارن همونا که سنگت رو به سینه کوفتن حالا با همون سنگ سرم رو شکستن عشقت رو به طلا فروختن تو این آتیش فتنه سوختن کیسه واسه سرِ تو دوختن یکی با طنابش دسامو میبنده یکی داره قاه قاه به حالم میخنده تو گوشم که سیلی زد از روی کینه برام زنده شد روضههای مدینه من امروز که دیدم همه روضهها رو میفهمم غمای دل مرتضی رو میفهمم غریبیِ حیدر یعنی چی میفهمم اهانت به مادر یعنی چی سیلی اصلاً برای زن نیست اصلاً کوچه که جا زدن نیست دردی مثل غم حسن نیست شاعر: داوود رحیمی ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد