نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آمدم آب به خیمه برسانم که نشد چقدَر غصه و غم خوردم از این غم که نشد تیرِ نامرد اگر یاور مشکم میشد میشد این آب شود چشمۀ زمزم که نشد حیف شد، چیز زیادی به حرم راه نبود سعی کردم بدنم را بکشانم که نشد سعی کردم که نیفتم ز روی اسب ولی ضربه آنقدر شتابان زد و محکم که نشد بگو از من به رقیه که حلالم بکند آمدم آب به خیمه برسانم که نشد شاعر : داود رحیمی ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد