
مرا درگیر چشمت کن، اگرچه دست و پاگیرم من اصلاً آمدم دنیا که دامان تو را گیرم تا میافتم روی خاک پای تو تا اعتلا گیرم مریض عشق عباسم، نمیخواهم شفا گیرم نمیخواهم دوا اصلاً، طبیبم تا اباالفضل است شفای دردهایم گفتنِ یک یا اباالفضل است اباالفضل است آقایم، اباالفضل است مولایم من آن قطرهی ناچیز و این آقاست دریایم منم آن مُردهی بیجان که او باشد مسیحایم همان که هست بر دامان او، دست تمنّایم همان که هر کجایی وصلهی جانِ حسینش بود دمادم دست او دائم به دامان حسینش بود جناب عشق چه لطفی در این دنیا به ما کرده نگاه ویژهای از عالم بالا به ما کرده مدال نوکری را فاطمه اهدا به ما کرده اباالفضلی شدن فضلیست که زهرا به ما کرده زِ لطف مادرِ سادات، قمر در آسمان داریم به ذیل سایهی او در جزا برگ امان داریم اگرچه بر گدایان اینچنین منصب نمیآید به گیسویش اسیرم، روز من را شب نمیآید قسم بر آنکه نامش بیوضو بر لب نمیآید اباالفضلیتر از زینب نمیآید اباالفضلی بُوَد زینب دلش گرم جنابش بود که او شخصاً کفیل زینب و سِدر حجابش بود چه باشد او که سقّاها زِ دست او سبو گیرند بزرگان با توسّل بر جنابش آبرو گیرند نه تنها ارمنیها، انبیاء حاجت از او گیرند کسی در قرب با حق اینچنین صاحب مدارج نیست بگیر حاجت زِ او چون مثل او بابالحوائج نیست چه باب حاجتی روی جبین مُهر سیادت داشت سکینه نیز بر این باب حاجت عرض حاجت داشت چه نیکو منظری، بَه چه جمالی، چه وجاهت داشت تمام خیمهها در سایهی او خواب راحت داشت حضور شاه با یک مَشک خالی تا وزیر آمد زِ باب خیریت در محضر خیر کثیر آمد به دربار امیر کربلا نعمالنصیر آمد به زعم خویش گرچه جانب خورشید دیر آمد ولی از صبح شوق لحظهی پرواز در سر داشت به دستور امام سوم خود نیزهای برداشت قمر زد در شریعه، مدّ دریا را تماشا کرد صدای العطش در سینهاش هنگامه برپا کرد تذکّر داد بر آب روان و دیده دریا کرد زِ نخلستان مسیری را به سمت خیمهها وا کرد به ناگه بر زمین انگار عرش قائمه افتاد دَمی که دستهایش روی خاک کربلا افتاد امیدش ناامید از مَشک شد، داغش مُوَقَع شد زِ پا تا سر جمالالحق معالحق شد کلاه خودَش زِ سر افتاد و فرقش زود مُنشَق شد به ناگه علقمه در پیش چشمانش معلّق شد گذارِ گرگها بر زادهی اُمُّالبنین افتاد شهِ بیدستها، بیدست بر روی زمین افتاد