ای ساقیِ سرمستِ زِ پا افتاده دنبال لبت آبِ بقاء افتاده دست و عَلم و مَشک، سه حرفِ عشق است افسوس زِ هم این سه جدا افتاده ای قمرِ هاشمیون که خورَد حسرت رویت قمر بلبلِ گلزارِ علی که زدی در یَمِ خون بال و پر منصب سقّاییِ تو به جهان، مزد وفاداریات دستِ جدا فرقِ دوتا، سندِ عشق و فداکاریات