نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شب است و من و بغضِ ویرانه من و آرزوی سحر دیدن به جای تسلا پس از دوری سرِ غرقِ خونِ پدر دیدن نبودی ای مهربان، که بی تو بستم زبان که در چشم دشمن نلرزد صدایم در این غربت دم به دم، انیسِ قرآن شدم که تو خواندهای آیه آیه برایم با تو دارم، گلایهها فراوان از شبهای، اسارت و بیابان کو دستانت، روی مرا بپوشان (در ویرانه، خوش آمدی پدر جان)4 *** بیابان هم از سوزِ آه من گرفته شراره به دامانش سه ساله پس از رنجِ صد ساله رسیده نفسهای پایانش غمت را دارم به جان، صبورم چون عمه جان ببین ذکر یا فاطمه بر لبانم تو گفتی زِ باغ بهشت، گرفتم سراغ بهشت که آنجا همیشه کنارت بمانم در قلب من، تویی همیشه مهمان گفته بودی، که زندهاند شهیدان باور دارم، که زندهای پدر جان (در ویرانه، خوش آمدی پدر جان)4 *** پدرها به شوق تو ای مولا دوباره به میدان کمر بستند ببین دختران شهیدان را که چَشم انتظار پدر هستند ببین غنچههای بهار، چه زیبا در این انتظار به غیر از رضای خدا را نجویند دگر از یتیمی نگو، که این کودکان با پدر صمیمانه هر لحظه در گفتگویند نورِ بابا، به چشمِ دختر آید دلتنگیها، به لطفِ حق سرآید از شامِ آخر، صبحِ ظفر برآید (یا ثارالله بابای ما حسین جان)4 ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد