نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

روزیم را روزگارم تا که آجر میکند ظرف خالی مرا، صاحب زمان پر میکند من کمی سختی که میبینم، شکایت میکنم آدمِ عاقل ولی اول تفکّر میکند مدعیِ عاشقی هستم ولی تنها دلم روز و شب بر عاشقی کردن تظاهر میکند آبرو بُردم ولی آقا مرا بیرون نکرد آدم از این نوع برخوردش تحیّر میکند سنگدل هستم، ولی دارد نگاهِ رحمتش سنگِ این قلب مرا با گریهها دُر میکند یک زمانی هم بنا باشد که تغییرم دهد در میانِ روضۀ مادر، مرا حُر میکند نوکریِ فاطمه محشر به دادم میرسد از غلامِ مادرش آقا تشکر میکند سینهام میسوزد این ایّام تا ذهنم کمی چادری را زیرِ دست و پا تصوّر میکند مطمئنم زیرِ دست پا که میاُفتد زنی بازویش را ضربهها همرنگ چادر میکند شاعر: محمد جواد شیرازی ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد