نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دلم شد، هراسان، بیا از این جا برگردیم برادر، بیا تا، به شهر زهرا برگردیم جان به لب شد، حرمت صحرا گردید كاروان را، سوی مقتل آوردی به كجا منزل كردی حسین، یابن الزهرا3 برایِ، ولایت، به شهرشان دعوت كردند چرا پس، برایت، سنان و خنجر آوردند هر كسی كه، به تو یك نامه داده بر علیه ات، شده حالا آماده به دلم شور افتاده حسین، یابن الزهرا3 می آید، از این خاك، نسیم رنج و تنهایی الهی، نبینم، كه در دل دشمن هایی ترسم این است، كه ببینم در میدان زیر پای، مركبِ نیزه داران تنت افتاده عریان حسین، یابن الزهرا3
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد