
بستهست چشمهای مرا غفلت گناه تو حاضری، منم که گرفتار غیبتم یک گام هم به سوی شما برنداشتم ای مرحبا به این همه عرض ارادتم خالیست دست من، به چه رویی بخوانمت؟ دل خوش کنم به چه؟ به گناهم؟ به طاعتم؟ من هرچه دارم از تو، از این دوستیِ توست امّا خیری ندیدهای تو ولی از رفاقتم بگذر ز رو سیاهی من أَیُّهَا العزیز حالا که سویت آمدهام غرق حاجتم بگذار با نگاه تو مانند حُر شوم با گوشهچشم خود بِرَهان از اسارتم آن روز میرسد که فدایی تو شوم من بیقرار لحظهی ناب شهادتم * * * * از نیمهشب گذشته بود و خوابش نبرده بود طفل سهسالهای که دگر سالخورده بود در گوشهی خرابه به جای ستارهها تا صبح زخمهای تنش را گرفته بود