نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خبرم رسیده امشب که نگار خواهی آمد سرِ من فدای راهی که سوار خواهی آمد به لبم رسیده جانم، تو بیا که زنده مانم پس از آن که من نمانم، به چه کار خواهی آمد؟ غم و غصّهی فراقت، بکُشد چنان که دانم اگرم چو بخت روزی، به کنار خواهی آمد منم و دلی و آهی، رَهِ تو درون این دل مرو ایمَناند در این رَه، که فِکار خواهی آمد همه آهوان صحرا، سرِ خود نهاده بر کف به امید آنکه روزی، به شکار خواهی آمد کششی که عشق دارد، نگذاردت بدینسان به جنازه گر نیایی، به مزار خواهی آمد به یک آمدن ربودی، دل و دین و جانِ خسرو چه شود اگر بدینسان دو سه بار خواهی آمد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد