نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ای که گفتی از غمت، دردم مداوا میکنی من که مُردم پس چرا، امروز و فردا میکنی یا بُکُش یا چارهای، ای دردمندان را دوا تا به کی جان دادنِ ما را، تماشا میکنی ***** امشب از آسمان چشمانت دسته دسته ستاره میچینم در غزل گریهی زلالت آه سرخیِ چارپاره میبینم زخمهای دلِ غریبت را مرهم و التیام آوردم باز از محضر رسول الله به حضورت سلام آوردم در شبِ تارِ تیره فهمیها روشنی را دوباره آوردی آسمان را کسی نمیفهمید تا که با خود ستاره آوردی ساحتِ مستجابِ سجّاده بندگی را تو یادمان دادی دل ما شد اسیرِ چشمانت دلمان را به آسمان دادی آیه آیه پیام عاشورا در احادیثِ روشنت گل کرد امتدادِ قیامِ عاشورا در تبِ اشک و شیوَنَت گل کرد دَم به دَم در فرات چشمانت ماتم کربلا مجسم بود چشم تو لحظهای نمیآسود همهی عمرِ تو محرّم بود چلچراغی ز گریه روشن کرد در دلم اشکِ بیامانت آه تا همیشه مِنای چشمانم وقفِ اندوهِ بیکرانت آه در غروبِ غریبِ دلتنگی ناگهان حال تو مُشَوَّش شد جان من، روی زینِ آلوده پیکرت سوخت غرق آتش شد گرچه از شعلههای کینهشان پیکر تو سه روز میسوزد ولی از داغهای روز دهم جگر تو هنوز میسوزد آه آتشفشانِ چشمانت دیر سالیست بیگدازه نبود همهی عمر خونِ دل خوردی داغهای دلِ تو تازه نبود دیده بودی سه روز در گودال پیکر آسمان رها مانده سرِ سالارِ قافله بر نی کاروان بیامان رها مانده چه کشیدی در آن غروبی که نیزهها ازدحام میکردند سنگها بر لبی تَرَک خورده بوسه بوسه سلام میکردند دل تو روی نیزهها میرفت دستهایت اسیر سلسله بود قاتلت زهر کینهها، نه نه قاتلت خندههای حرمله بود جان سپردی همان غروبی که عشق بر روی نیزه معنا شد دل تو در هجوم مرکبها بین گودال اِرباً اِربا شد ***** شبی که دیدهی خود پر ستاره میکردم برای غربت دل فکر چاره میکردم به دانههای چو تسبیح اشک در دستم برای آمدنت استخاره میکردم اگر نشد که دوباره به پای تو افتم سلام بر تو ز دارُالاماره میکردم من از محلهی آهنگرانِ بیاحساس گذر نمودم و دل پر شراره میکردم یکی سفارش تیرِ سه شعبهای میداد وَاِن یکاد نذرِ شیرخواره میکردم غریبتر ز دلم روزگار چون میخواست به کودکانِ غریبم اشاره میکردم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد