نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خبرم رسیده امشب، که نگار خواهی آمد سر من فدای راهی، که سوار خواهی آمد به لبم رسیده جانم، تو بیا که زنده مانم پس از آن که من نمانم، به چه کار خواهی آمد غم و غصهی فراغت، بکشد چنانکه دائم اگرم چو بخت روزی، به کنار خواهی آمد منم و دلی و آهی، رَهِ تو درون این دل مرو ایمَناند در این ره، که فِکار خواهی آمد همه آهوان صحرا، سر خود نهاده بر کف به امید آنکه روزی، به شکار خواهی آمد *** نخواهد شیعه جنت بی لقای حضرت هادی نجوید توشهی ره جز ولای حضرت هادی خدا بی مهر او از بندهای راضی نخواهد شد که باشد روضهی رضوان رضای حضرت هادی ز بامِ آسمانها گذشته، پایهی قدرش که ارش حق نهاده سر به پای حضرت هادی خدا را شیعه امشب شور و حال دیگری دارد که مرغ دل زند پر در هوای حضرت هادی به یاد سامرایش شیعه را جاریست اشک غم که باشد سامرا خود کربلای حضرت هادی چه خونهایی که رفت او را به دل از کینهی دشمن که دادند از غم او جز خدای حضرت هادی *** به بز خود به مستی خواندش خصم و نمیداند که نبود بزم شرب خمر جای حضرت هادی تنِ مسموم او آخر چون گُل در گِل نهان گردید بریز از دیدهاش گریه برای حضرت هادی امام عصر هم امشب عزادار است و میداند امام عسگری دارد عزای حضرت هادی تو را از خانهی خود با عذاب آوردند تو را به گوشهای اما خراب آوردند به روی خاک نشستی و شام را دیدی که عمههای تو را با طناب آوردند یتیمهای گرسنه به بندِ زنجیر و رسید وقت طعام و دل کباب آوردند من از امام زمان شرم دارم از این خلق که پیش چشم شما هم شراب آوردند *** یا مزن چوب جفا را بر لب و دندان من یا بگو بیرون رود از مجلست طفلان من یا مزن شرمی نما از روی زهرا مادرم یا بزن مخفی ز چشم خواهر گریان من
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد