نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

برات بمیره مادرت، غریب گیر آوردنت جلو چشای حسنت، غریب گیر آوردنت دیدن علی نیست زدنت کم سن و سال بودم و پیری به من رسید مانند شمع قطره به قطره چکیده ام راضی به مردنم که نبینم مغیره را من ناز مرگ را به دل و جان خریده ام عمری ز کوچه رد شدم و سوخت صورتم کوچه نرفتی که ببینی چه دیده ام نامحرمی به مادر ما حرف تند زد اوّل مرا زد بعد من زد مادرم را انگار نه انگار دیروز همین جا خورد به دیوار تا که در کوچه زمین خورد همه خندیدند ***** همه دارند به اوضاع حرم میخندند دست تنهایم و با این همه دختر چه کنم؟
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد