نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ای ساربان آهسته ران، دارد توانم می رود در این زمین پُر بلا، از غم امانم می رود از خاك اینجا بوی هجران و جدایی می رسد گویا همین جا از تن غم دیده جانم می رود این جا لب خشكیده را با تیر آبش می دهند گفتم عطش سوزش چو آتش بر زبانم می رود این جا مقام دیدن زبح زبیح اعظم است كز داغ او شادی ز كل دودمانم می رود این جا من و تاریكی و غربت به هم مَحرم شویم باید ببینم روی نی ماه زمانم می رود دوران یا بنتِ امیرالمؤمنین بودن گذشت وقت اسیری آمد و نام و نشانم می رود زین پس به روی ناقه ی بی پرده می خوانم نماز بعد از علی اكبر دگر وقت اذانم می رود من خود به چشم خویشتن باید ببینم بی كفن روی سرم رأست به نی چون سایه بانم می رود
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد