
ای اهل كوفه رحمی، این طفل جان ندارد خواهد كه آب گوید اما زبان ندارد دیشب به گاهواره تا صبح ناله می زد امروز رویِ دستم دیگر توان ندارد هنگام گریه كوشد تا اشكِ خود بنوشد اشكی كه تر كند لب دورِ دهان ندارد رخ مثل برگِ پاییز لب چون دو چوبه یِ خشك این غنچه ی بهاری غیر از خزان ندارد ای حرمله نَكِش تیر، یك سو فكن كمان را یك برگِ گل كه تابِ تیر وكمان ندارد صد مرده زنده می شود از ذكر یا حسین ارباب ما معلم عیسی بن مریم است عیسی اگر در آخر عمرش به عرش رفت قنداقه ی حسین شرفِ عرشِ اعظم است با یوسفش مقایسه كردم نگار گفت او شاه مصر باشد و این شاه عالم است