نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دلها گرفته، در کربلا هُرم عطش بالا گرفته گرما نفس ها را گرفته، آتش به سر تا پای این صحرا گرفته گریه دوباره پا گرفته این تشنگی از خیمه یک سقا گرفته خیمه پریشان شد، علم افتاد بر خاک دست علمدار حرم افتاد بر خاک سر تا سرِ صحرا سرابست قلب حرم از غم کبابست ای وای از آن خواهشی که بیجوابست جانها اسیر اضطراب و التهابست شرح غم این ماجرا صدها کتابست آری ربابست، این زن که در هر خیمهای دنبال آبست پیچیده در صحرا صدای شیرخواره آبی نشد پیدا برای شیرخواره (حس کرد آتش در تبِ داغِ علی را)2 مادر به بابا داد قنداقِ علی را عازم به میدان بود طفلی که اوج عطش لبهاش خندان بود غمها فراوان بود لبهای خشکش مثل لبهای بیابان بود مادر پریشان بود در دست بابا پیکرش مانند قرآن بود فریاد زد ای قوم، حالش را ببینید بیجان و بیحالست بالش را ببینید این شیرخواره که سر دعوا ندارد حتی برای گریه کردن نا ندارد گل بود و پژمرد آقای ما رو زد ولی رویش زمین خورد سرگرم صحبت بود با چشمان گریان ای وای پای حرمله وا شد به میدان تیری رها شد تیری که آغاز مصیبتهای ما شد روضه به پا شد از آن تن کوچک سری کوچک جدا شد بر قلب آقا خورد آن تیر سه شعبه با خود علی را برد آن تیر سه شعبه دیدار آخر باید پسر پنهان شود از چشم مادر میرفت ارباب گامی به سوی خیمه، گامی سوی لشکر از این مصیبت گویا صدای عالم افتاد مشکل به کار مشکلگشای عالم افتاد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد