نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

از بالا نگاهم میکنی بابا ... من پایینم و چشام به چشماته ... دشمنت میگه با طعنه و خنده ... دختر حسین ! این سر باباته ... آروم نداره دل پر خونم ... پس کی منو تو بغل می گیری ... اون که سرت رو برید ؛ من رو زد ... آهم نداشت تو دلش تاثیری ... ای وای ! تا دم آخر توی آتیشم ؛ پر تشویشم ... ای وای! میدونم بابا که همین امشب تو میای پیشم ... دردارو تحمّل می کنم امّا ... طعنه ها برای من مکافاته ... به اونی که گفت «تو خارجی هستی» گفتم اسم من «رقیّه ساداته» اون دختر کوچیکه بابایی ... حالا به سرنیزه عادت داره ... ما دخترای رسول الله ایم ... ما و اسرات؟ وقاحت داره ... ای وای! من و بیماری ؛ تو گرفتاری یا غم و زاری ... امّا می دونم حتّی با همین حالم ، تو دوستم داری ... دل خونم و حالمو نمی دونن ... دل تنگم و حرفامو نمی فهمن ... تو صورتمو ببینی، می فهمی ... این شمر و سنان چقدر بی رحمن ... آخه بگید که کجای دنیا ... دختر سه ساله ، دستش می لرزه ... امّا همین که تو بابام هستی ... واسم به یه عالمی می ارزه ... ای وای! می باره بارون ولی تو نیستی دیگه بابا جون ... ای وای! ترک لب هات دیگه از یادم نمی ره بیرون ...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد