همه عمر در تباهی، همه عمر غرق غفلت به دلم هزار غصّه به دلم هزار حسرت پی کار خویش بودم، پی کار خود دویدم ز بزرگی تو شاها چه کنم من از خجالت؟ چه زیان تو را یکدم بغلت کنم عزیزم نظری که شام هجران برسد به صبح وصلت دل من گرفته آقا تو بیا برس به دادم سحری تو یاد من کن که خوشم به این حمایت به هوای گریههایم تو فقط بمان برایم تو بسی برای نوکر به غریبهها چه حاجت نفسی که بی تو باشد، برود که برنگردد به تو بسته است جانم، ز نخست تا قیامت منِ کربلا نرفته، به خودت امیدوارم سفرم به گردن تو، تو نما قبول زحمت همه روضهها اگرچه زده آتشی به جانت