نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

مولا نزنی چوب حراج آخر کاری ما را بردهی نابلدم آخر بازارم من گوشهی صحن تو غلادهی من را بستند که بفهمند جماعت سگ دربارم من آبرویم جلوی شهر نرفت، او نگذاشت به علیاصغر شش ماهه بدهکارم من مقابل من و تو آب را به اسبش داد به هر کسی که بگی رو زدم نشد بابا
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد