
من که باشم که بر آن خاطر عاطِر گذرم لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم دلبرا بندهنوازیت که آموخت بگو که من این ظن به رقیبانِ تو هرگز نبَرم همّتم بدرقهی راه کن ای طایر قدس که دراز است رَه منزل و من نوسفرم **** ای اسیرِ روضهی سربسته کیستی؟ مردِ غریبِ حجرهی دَربَسته کیستی؟ این حجره به ناتوانیِ تو گریه میکند پیری بر این جوانیِ تو گریه میکند در خانهی امام چرا دست میزنند؟ با نالهات مدام چرا دست میزنند؟ ای یاکریم یال و پَرت را زمین نزن آه ای جوانِ خانه سرت را زمین نزن اصلا صدای تو به صدایی نمیرسد این آب، آب، آب، به جایی نمیرسد افتادهای زِ دامن زهرا به روی خاک کمتر بکِش محاسن خود را به روی خاک تو هر چه میکنی جگرت را چه میکنی؟ با حال و روز خود پسرت را چه میکنی؟ با خود چه داشت زهر، تنت را کبود کرد باور نمیکنم دهنت را کبود کرد جانم حسن، شبیه حسن روضههای توست نامرد بین کوچه مزن، روضههای توست میکوبد آه پا به زمین پیش مادرت میریزد آب را به زمین پیش مادرت از سنگها برای تو اَبرو نمانده است آقا چرا برای تو پهلو نمانده است؟ شُکر خدا عقیقِ تو را ساربان نبُرد رنگ لبان خشک تو را خیزران نبُرد آقا قسم که پیروهنت را نمیکِشند با نیزهای شکسته تنت را نمیکِشند دشمنت کُشت ولی نورِ تو خاموش نشد
عبدالله رضایی رادمن که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس که دراز است ره مقصد و من نوسفرم ای نسیم سحری بندگی من برسان که فراموش مکن وقت دعای سحرم خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم