
بارانیام امشب، هوای گریه دارم مانند چشم بیقرارت، بیقرارم دنیا برایت داغ بیاندازهای داشت هر روز آقا غصههای تازهای داشت امشب عزادار است خورشید خراسان از ماتمت عالم شده شام غریبان از کودکی داغ یتیمی را چشیدی وقتی کفن بر صورت بابا کشیدی شوق سفر میبارد از چشمان خیست شد قطرههای اشک تو تنها اَنیست ابریست چشمت مثل آفاق مدینه آتش گرفته قلبت از داغ مدینه در چشمهایت حسرتی بسیار مانده گویا دلت بین در و دیوار مانده از این زمانه سهم تو شد بیشکیبی سخت است بین خانهی خود هم غریبی از این قفس حالا دگر وقت رهاییست سهم حسینیها بلایی کربلاییست حالا تو میدانی عطش با لب چه کرده آن مَشک پاره با دل زینب چه کرده