نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شامی ها همدیگرو صداكنید بابام اومده بیاید نگاه كنید دارم از خوشحالی گریه می كنم غل و زنجیرِ تنم رو وا كنید یه نفس غصه نذاشته راحتم امشبِ دیگه شبِ شهادتم بسترم خاكِ خرابه ها شده ازرونیزه اومدی عیادتم چرا عمر دخترت سر نمیاد نفسم از تو سینه در نمیاد غنچه ی یاس تو زرده به خدا تو دلش یه دنیا درده به خدا دیگه چشماش جایی رو نمی بینه دنبالت با دست می گرده به خدا بی تو دخترت می سوزه آب می شه واردِ به مجلسِ شراب می شه به خودم همش میگم الانِ كه ویرونه رو سرمون خراب میشه بس كه بی بهونه سیلی زدنم دیگه نیست یه جای سالم روتنم پیرهن مشكی روضه های تو تو همین سه سالگی شد كفنم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد