تصویر مجتبی رمضانی - نبودی نور زندگیم تو دل صحرا گم شدم

نبودی نور زندگیم تو دل صحرا گم شدم

[ مجتبی رمضانی ]
نبودی نور زندگیم تو دل صحرا گم شدم
برای تفریح می‌زدن بازیچه‌ی مردم شدم

خدا کنه دختری که یتیمه دست بسته نشه
نوبتی ما رو می‌زدن که دستشون خسته نشه

این کبودیِ 
رو تنم سوغات از محلّه‌ی یهودیه

آتیشه حرم
چادر سوخته‌ی من چسبیده به سرم

مثل مادرم 
این وضع دست و پامه، این وضع کمرم

فهمیدم خودم 
که شکسته شدم و شبیه پیرزن شدم

دیدم دوتا گوشواره‌هام 
حرّاجی بود بازارِ شام

یه جا خیلی دلم می‌سوخت 
انگشترت رو می‌فروخت

بابا حسین... 

سرت که رو زمین می‌خورد رباب صددفعه می‌مرد
اون سیلیِ محکمِ زجر همه قشنگیامو بُرد

شکسته گوشه‌ی سرم ولی بابا غصّه نخور
تا حالا من زمین نیفتاده بودم از رو شتر

با خیال تخت
سرتو بسته بودن به روی شاخه‌ی درخت

دستم نرسید 
نزدیک سرت بود که یکی موهامو کشید 

می‌زدن زیاد 
طعنه می‌زدن می‌گفتن خب بگو عموت بیاد

زجرمون میدن 
چی می‌خوردن که ما رو می‌زدن و می‌خندیدن

بی‌تو سفر آسون نبود 
مجلس مِی جامون نبود 

وزن سرت خیلی کمه 
دندونامون مثل همه

پربازدید‌ترین‌های زمزمه حضرت رقیه (س)(محرم و صفر)

محبوب‌ترین‌های حضرت رقیه (س)(محرم و صفر)

محبوب ترین‌های مجتبی رمضانی

نواها‌یی با همین ‌شعر

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد