نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دلم آروم آرومه که بابا با منه امشب تو شب خورشیدو آوردن خرابه روشنه امشب تو اوجِ ناامیدیهام برام از دل خبر اومد براش اونقدر عزیز بودم بابا جونم با سر اومد یه حرفایی باهاش دارم که من میدونم و عمّه تو این راهی که میرفتیم نگهداشت جونمو عمّه حالا که اومدی بابا بیا حرفِ منو گوش کن نپرس از سختی راهم سوالاتو فراموش کن نپرس ازمن کجا بودم نمیپرسم کجا بودی سیاه شد زندگیم، دیدم تو روی نیزهها بودی هزارتا حرفِ ناگفته برات از کربلا دارم شکایتهای جورواجور من از این شامیا دارم کنار زجر با خولی دلِ من دربهدر میشه یه دختر بچه آخه کی با اینا همسفر میشه دوباره به عمو، بابا بیا من رو شفارش کن بابا دلتنگِ دستاتم مرا یکَّم نوازش کن سرِ خواب دارم، صدایت کجاست در آغوش من دستهایت کجاست بیا و ببر با خودت امشبم که سنگینیِ شانۀ زینبم ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد