نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ز سر بيرون نخواهم كرد سوداي محمد را نمي گيرد خدا هم در دلم جاي محمد را پس از عمري كه چون پروانه بر گِرد علي گشتم در اين آيينه ديدم نقش سيماي محمد را به بينايي امير عرصهي تجريد خواهي شد كُني گر سُرمهات خاك كف پاي محمد را جهان را سر به سر آيينه ي روي علي ديدي علي خود آينهست اي دل تماشاي محمد را چطور آخر همين گوشي كه جز دشنام نشنيدست شنيد آخر به جان لحن دل آراي محمد را چه بايد گفت از آن شب، آن شب قدس اهورايي كه من با خويشتن ديدم مداراي محمد را سگ كوي علي هستم ولي دزدانه ميبينم علي بر سينه دارد داغ سوداي محمد را ************ شاعر: يوسفعلي ميرشكاك سعدي اگر عاشقي كني و جواني عشق محمد بس است و آل محمد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد