
گریهی عشاق برای هم است سینهشان تنگ صدای هم است آنچه دل ایل مرا میبَرَد گیسوی در باد رهای هم است عاشق و معشوق یکی میشوند عشق در این بزم بهجای هم است هر چه که دارند به هم میدهند هر چه که دارند بهپای هم است یک شبه تا قُرب تو را میبَرَد عشق پَر قُرب خدای هم است عشق اگر نغمهی روز و شب است هر چه که دارد همه از زینب است بر تن این دشت که باران نشست نور دمید و تب طوفان نشست تا به ابد هیچ پشیمان نشد آنکه سر راه کریمان نشست دید که در پای علی عاشقیم بر سر ما مرغ سلیمان نشست راه نشان داد و دلم پَر گرفت رفت نجف گوشهی ایوان نشست مژدهی جبریل چه بود از شعف؟ حمد خدا بر لب سلطان نشست گفت که پیغمبر عشق آمده حضرت زهرای دمشق آمده اینکه شده خاک تو از احترام قامت عشق است عَلَیهِالسَّلام گر چه ندیدند تو و سایهات سایهی تو بر سر ما مستدام ملتفت باب تو پیغمبران مُلتمس نافلههایت امام مجمع انوار جلال و جمال جلوهی ذاتیِ خدا را تمام خادم تو حضرت بابُالحسین چادر تو زینت بیتُالحرام مُلک و مَلک مات خروش تو است بیرق عباس به دوش تو است پیش پرت سِیر سماوات، هیچ بِین دلت جز حرم ذات، هیچ پیش نماز شب خاکیِ تو هرچه که طامات و عبادات، هیچ پیش تو هدیهی قربانیات خیریه و خدمت و خیرات، هیچ آن همه طوفان که ندیدهست نوح پیش قد عمهی سادات، هیچ هر چه که غم دیده زمین و زمان پای غم پیر خرابات، هیچ آمدهای کوفه پشیمان کنی شام به یک صاعقه ویران کنی نام تو را ای دل دریا سرشت در وسط معرکه باید نوشت حضرت زهرای پس از فاطمه ای نفَست بیت علی را بهشت زندهی تو هفت حرمهای ما خاک درت مسجد و دِیر و کنشت هم حرمت، هم حرم کربلا ساخته شد از دل ما خشت، خشت من به فدای قلم شاعری آنکه از الطاف نگاهت نوشت: خواست که غم دست تو بندد ولی غم که بُوَد در برِ دُخت علی قامت تو قامت غم را شکست دُخت علی را نتوان دست بست