
هر که بیدل نشود مَحرم جانان نشود آنکه سرگشتۀ یار است پریشان نشود لقمه نان تو غلامان همه منا سازد ورنه هر دلشدهای حضرتِ سلمان نشود نه دلم، دار و ندارم زِ غمِ هجرت سوخت جز به دستان تو این سوخته درمان شود جابِر العَظمِ کَسیری دل ما را درياب نقص این عمر به جز وصل تو جبران نشود گُنهم دیدی و یکبار برویم نزدی وای بر حال غلامی که پشیمان نشود ترسم این است و بدانم که سرم میآید من بمیرم شبِ هجران تو پایان نشود عرضۀ عشق کنم محضرت ای محبوبم سِرّ این غربت خود را، زِ چه عنوان نشود بر تسلای دل هرچه غریب وطن است هیچ ذکری به خدا ذکرِ حسن جان نشود ***