تصویر محسن عراقی - قصّه را زودتر ای کاش، بیان می‌کردم

قصّه را زودتر ای کاش، بیان می‌کردم

[ محسن عراقی ]
قصّه را زودتر ای کاش، بیان می‌کردم
قصّه زیباتر از آن شد که، گمان می‌کردم

برکه‌ای رود شد و موج شد و دریا شد
از جهازِ شتران، کوه اُحد پیدا شد

و از آن آینه، با آینه بالا می‌رفت
دست در دستِ خودش، یک‌تنه بالا می‌رفت

تا که بعثت به تکامل برسد آهسته
پیش چشمِ همه، از دامنه بالا می‌رفت

تا شهادت بدهد، عشق ولیُ‌الله است
پله در پله از آن مأذنه بالا می‌رفت

پیش چشمِ همه، دست پسر بنتِ اسد
بین دست پسرِ آمنه بالا می‌رفت

سپاه پلک‌هایش چند لشکر را تکان می‌داد
علی با خطبه‌خوانی قلب منبر را تکان می‌داد

و جبرائیل درسش را به حیدر چون که پس می‌داد
علی ابن ابی‌طالب فقط سر را تکان می‌داد

همیشه بعد دیدارِ علی از بس تحیّر داشت
یکی باید می‌آمد دوش قنبر را تکان می‌داد

میان گرد و خاک جنگ تا او را ببیند هم
علی بود آن‌که از جایش پیمبر را تکان می‌داد

اُحد آیینه‌ی عبرت شده است
دشمنِ باخته بر جنگ مسلّط شده است

دادِ بی‌داد برادر که برادر تنهاست
جنگ را وامگذارید پیمبر تنهاست

یک به یک در ملأ عام و نهانی رفتند
همه دنبال فلانی و فلانی رفتند

همه رفتند غمی نیست علی می‌ماند
جای سالم به تنش نیست ولی می‌ماند

پربازدید‌ترین‌های شعر مدح امیرالمؤمنین (ع)(اعياد و ولادت‌ها)

محبوب‌ترین‌های امیرالمؤمنین (ع)(اعياد و ولادت‌ها)

محبوب ترین‌های محسن عراقی

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد