
غیر از این خاک بلاکش وطنی نیست تو را جز سَنان و نی و خنجر چمنی نیست تو را گفتم از خاتمِ انگشت تو را بشناسم تو که انگشت نداری، یَمَنی نیست تو را تو پس از قتل حسن، گفتی غارت زدهام حال غارت شدهای، پیرهنی نیست تو را استخوانهای تنت مثل دلت نرم شده جز من و مادرمان، سینهزنی نیست تو را بسکه اسب از بدنت رد شده چون خاک شدی تا رسیدم به تو دیدم، بدنی نیست تو را بوریا بود بهانه، که بدن جمع شود ورنه جز خاک بیابان، کفنی نیست تو را **** زینت دوش نبی روی زمین جای تو نیست خار و خاشاک زمین، منزل و مأوای تو نیست (حسین جانم حسین جانم)