
روح از تن عشق پر زد و رفت بر جان علی شرر زد و رفت مولا چو رسید در کنارش تا دید به چشم اشک بارش که فاطمه با قد خمیده چادر به روی سرش کشیده حس کرد که قدرتی ندارد چون فاطمه حرکتی ندارد آن یل که به فتح خیبر آمد بی جان به کنار بستر آمد از اشک شده است خیس رویش زد خنجر بغض بر گلویش یک لحظه نگاش کرد مولا آرام صداش کرد مولا انگار فلک ز حرکت افتاد مولای سخن به لکنت افتاد کای دختر خاتم رسولان من با توام ایرسول را جان ای مادر زینبین برگرد بی تو چه کند حسین برگرد زد پرده کنار و دید بانوش خوابیده و زخم روی ابروش از بیکسی علی چه گوید شد بسته به استخوان گلویش بگذار بگویمت به فریاد چون طفل، علی به گریه افتاد فرمود که چشم بسته وا کن یکبار دگر مرا صدا کن ای در یگانه پیامبر رحمی به من علی کن آخر ***************