
(دست در دست حسن بود که بیرون آمد مِهر با ماه از اشراقِ مدینه سر زد) ۲ سوی مسجد به شکوه و عظمت گشت روان گوئیا حیدر کَرّار رَوَد در میدان نه به کف دِشنه و نه خنجر و تیغ و علمی قصد کردهست کند فتح فدک را به دمی گام مردانهی او لرزه به عالم انداخت گرد و خاک ره او خیبر دیگر میساخت کوچهها گرمِ تماشای خداوند جلال عرش در زیر قدمهاش رسیده به کمال خطبه آغاز شد و با سخنش شد محشر ذوالفقار آخته انگار علی در خیبر محضر هیبت او کوه اُحُد زانو زد آسمان سجده به خاک قدمِ بانو زد بانگ زد دست از این خواب گران بردارید هرچه دارید همه از من و حیدر دارید سر این سفره اگر روزیِ خود را بستید همگی ریزهخورِ حیدر و زهرا هستید (گردش چرخ و فلک نیز به دستان علیست) ۲ در رگ و ریشهی زهرا به خدا جان علیست اگر از بند به بند تن من جان برود نگذارم که علی بیکس و تنها بشود به رُخِ سرخ و پریشانی این گیسویم تا زمانی که نفس هست علی میگویم حرمت نان و نمک حق علی بود علی غرض از باغ فدک حق علی بود علی آنچنان تیغ کلامش نفس از دشمن برد عاقبت پرچم حیدر به سر مسجد خورد تا شنیدند حقیقت به رَهَش افتادند با خجالت فدک فاطمه را پس دادند حسنش بود که تکبیر مکرر میگفت و اِن یَکاد از نفسِ حضرت مادر میگفت آفرین بر تو و بر خطبهی تو مادر من همه دیدند چطور آمده قرآن به سخن دست در دست حسن بود که بیرون آمد بعد چندی همه دیدند که لبخندی زد گرچه زن بود، ولی نیست چو او مرد غیور کوچهها از قدمش پر شد از احساس غرور ناگهان سایهی یک پَست به دیوار افتاد بند بندِ فلک از دست ستم شد فریاد تیره شد کوچه و در شهر سکوتی پیچید دست شب، رنگ سیاهی به رُخ دَهر کشید کوچهای تنگ و دلی سنگ خدا رحم کند حضرت حوریه و جنگ، خدا رحم کند میوزید از دل کوچه خبری سرخ و کبود دیدهای تَنگ حرامی به فدک دوخته بود دور و بَر را نظری کرد نباشد خبری یا مبادا که از این رَه گذرد رهگذری هر چه مادر به عقب رفت عَدو پیش آمد عاقبت تکیه به ناچار به دیواری زد ناگهان سایهی دستی روی خورشید افتاد پسرش سینه سپر کرد مقابل اِستاد جگر شیر حسن داشت ولیکن اَفسُرد دستش از روی سرش رد شد و بر مادر خورد ضربهای از دو طرف بود و خسوفی پُر درد رحم بر بیکسی فاطمه دیوار نکرد آنچنان زد که فلک پر شده از ناله چنین همه گفتند به هم عرش خدا خورد زمین