بعضی از خاطرات را باید بعد سی سال هم مرور نکرد بعد سی سال باز میبینی باید از کوچهای عبور نکرد دست در دست مادرم آن روز راه را کودکانه میرفتم به امیدی که دیرتر برسیم نم نمک سمت خانه میرفتم لحظه ای تیره شد هوا آن روز خاطر ابرها مکدر شد ناگهان سنگِ بیملاحضهای سدِ راه عبور مادر شد رعد و برقی گمان کنم میخواست آسمان را سرم خراب کند به زمین خوردنِ عزیزم را در نگاهم همیشه قاب کند در و همسایهها سراسیمه کوچه دلشوره و هیاهو داشت آشنا بود صحنه بیتردید مادرم دست روی پهلو داشت از صدای شکستنِ بغضش چشم دیوارها سیاهی رفت مادرم راه خانه را آن روز تار میدید اشتباهی رفت با پرِ چادری که خاکی بود گونههای مرا نوازش کرد از من و اشکهای پر دردم با صدای گرفته خواهش کرد آنچه امروز اتفاق افتاد بین ما مادر و پسر باشد پدرت غیرتیست دلبندم بهتر این است بیخبر باشد مادرم پر کشید و سی سال است گریهی بیصدا نداشتهام من غرورِ شکستهی خود را سرِ آن کوچه جا گذاشتهام ای مادر