دست در دست حسن بود که بیرون آمد
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن23
بازدید6.1K
دست در دست حسن بود که بیرون آمد مهر با ماه از اشراق مدینه سر زد سوی مسجد به شکوه و عظمت گشت روان گوی یا حیدر کرار رود در میدان نه به کف دشنه و نه خنجر و تیغ و علمی قصد کرده است کند فتح فدک را به دمی گام مردانه او لرزه به عالم انداخت گرد و خاک ره او خیبر دیگر میساخت کوچه ها گرم تماشای خداوند جلال عرش در زیر قدمهاش رسیده به کمال خطبه آغاز شد و با سخنش شد محشر ذوالفقار آخته انگار علی در خیبر محضر هیبت او کوه احد زانو زد آسمان سجده به خاک قدم بانو زد بانگ زد دست از این خواب گران بر دارید هرچه دارید همه از من و حیدر دارید سر این سفره اگر روزی خود را بستید همگی ریزه خور حیدر و زهرا هستید گردش چرخ فلک نیز به دستان علی است در رگ ریشه زهرا به خدا جان علی است اگر از بند به بند تن من جان برود نگذارم که علی بیکس تنها بشود به رخ سرخ و پریشانی این گیسویم تا زمانی که نفس هست علی میگویم حرمت نان نمک حق علی بود علی غرض از باغ فدک حق علی بود علی آن چنان تیغ کلامش نفس از دشمن برد عاقبت پرچم حیدر به سر مسجد خورد تا شنیدند حقیقت به رهش افتادند با خجالت فدک فاطمه را پس دادند حسنش بود که تکبیر مکرر میگفت وان یکاد از نفس حضرت مادر میگفت آفرین بر تو و بر خطبه تو مادر من همه دیدند چطور آمده قرآن به سخن دست در دست حسن بود که بیرون آمد بعد چندی همه دیدند که لبخندی زد گر چه زن بود ولی نیست چو او مرد غیور کوچهها از قدمش پرشد از احساس غرور ناگهان سایه یک پست به دیوار افتاد بند بند فلک از دست ستم شد فریاد تیره شد کوچه و در شهر سکوتی پیچید دست شب رنگ سیاهی به رخ دهر کشید کوچه تنگ و دلی سنگ خدا رحم کند حضرت حوریه و جنگ خدا رحم کند میوزید از دل کوچه خبری سرخ کبود دیدهای تنگ حرامی به فدک دوخته بود دور و بر را نظری کرد نباشد خبری یا مبادا که از این ره گذرد رهگذری هر چه مادر به عقب رفت عدو پیش آمد عاقبت تکیه به ناچار به دیواری زد ناگهان سایه دستی روی خورشید افتاد پسرش سینه سپر کرد مقابل اِستاد جگر شیر حسن داشت ولیکن افسرد دستی از روی سرش رد شد و بر مادر خورد اگر این است تاثیر شنیدن شنیدن کی بود مانند دیدن ضربهای از دو طرف بود و خسوفی پر درد رحم بر بیکسی فاطمه دیوار نکرد آن چنان زد که فلک پر شده از ناله چنین همه گفتند به هم عرش خدا خورد زمین بذری ظلمی که در آن کوچه غم دشمن کاشت حاصلش عصر دهم لشگر کوفهی برداشت برگ گل از ستم و سیلی و غارت پژمرده دست نامحرم کوفهی به پر معجره خورد