نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

در آسمان شب، در پهنهی سجادهای از نور در اوج سرمستی، هر کس امیدی داشت وقتی که میدیدند از بین دو انگشت مبارک جایگاه سبز فردا را چون روز روشن بود آن چهرههای نور باران گشته از فیض شهادت اما در آن آرامش، پیش از وقوع گردبادی سخت دلشورهای بسیار در قلب یک خواهر که داغی در این دنیا به جانش آمده جز داغ تنهایی میبرد تابش را وقتی در آن خیمه با او که عمری دستهایش بوسهگاهش بود، تنها شد پیراهنی آورد، طبق سفارشهای چندین سال پیش مادر خود در التهاب بی امانش، سرخ میشد، سرخ میشد چشمان زهرایی زینب
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد