
حُرمت کاشانهات بین هیاهوها شکست درب خانه با هجومخیل زالوها شکست در همانشهری که روزی دست و بازوها شکست شرم را خوردند، پس از آن حیا قِی کردهاند سوی بیتت نامسلمانان هجوم آوردهاند در میان شهر پیغمبر حیا را ریختند احترام زادهی خیرالنسا را ریختند نا نجیبان بینخانه بیهوا تا ریختند ناگهاناز اهل بیتت صبر و طاقت رخت بست از سر سجادهات حال عبادت رخت بست زیر پایت را کشید و با سر افتادی زمین خانهات که سوخت مثل مادر، افتادی زمین پیش چشمان عیال و دختر افتادی زمین مثل حیدر هم تو را بردند بین کوچهها مثل حیدر هم نگاهت کردهاند همسایهها نیمه شب در کوچهها محزون و خسته بُردنت در پیِ مرکبسواران دل شکسته بُردنت یاد مولا کردهی و دست بسته بُردنت بیحیاها بر مقام تو جسارت کردهاند چون تو را از بین خانه بیعمامه بردهاند راهیِ قصری ولیکن مثل آن دربار نه میروی اما در ازدحام ؟ از بازار نه تازیانه خوردی اما سنگ از اغیار نه عمهات اما میان دستهی اشرار رفت در دل بازار بین خندهی حُضّار رفت ***** شاعر : محمد کیخسروی ******