نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

تشنگی کارش رو کرده لبها خشکه چشما تاره گفتم از خیمه سکینه مشکای خالی بیاره آره جون اصغر من بسته به یک قطره آبه اما تو برگرد عزیزم آب نیاری هم حسابه تو ستون خیمههامی، تو مهمی واسم تو میدونی من به اشک زینبم حساسم سایهت از خیمهی زنها کم نشه عباسم امید خیمههای بیتاب به توئه روشنی خورشید و مهتاب به توئه چشم فرات و مشکای آب به توئه (رفتی اما نمیره کمر درد از کمرم اباالفضل با وفا، علمدار لشکرم) همه گفتن میری میدون ناکسا رو میزنیشون بگو چیکار کرده باتو عمودای آهنیشون یه نفر بودی یه لشکر چهارهزار تیر سمتت انداخت حرمله با یه سه شعبه کار چشمای تو رو ساخت دستت از بازو جداشد دادم از دست تو رو تیکه تیکه کردن این ارازل پست تو رو سفرهی ام البنینی نمیشه بست تو رو لشکر کار منو تو رو یکسره کرد ضریح ما رو پنجره پنجره کرد خواستم تنت رو جمع کنم مسخره کرد (دعا کن که جون بدم سوی خیمهها نرم ابالفضل باوفا، علمدار لشکرم) بچهها رخت اسیری پوشیدن اوضاع وخیمه مونده از اون قد و بالا یه عموی نصفه نیمه مشکای خالی که اومد رنگِ روی دخترا رفت غیرتی دستت که افتاد دستا سمت معجرا رفت اینا میخوان روی نیزه چشمتو خیس کنن مشتی لاابالی دنبال نوامیس کنن به تو خارجی بگن خولی رو تقدیس کنن لبخندت آرامشه از نیزه بخندت سکینه رو زدن تو چشمات رو ببند جاش مگه بازار زن آبرومند (توی مجلس شراب میره خسته خواهرم اباالفضل با وفا، علمدار لشکرم)
هنوز نظری ثبت نشده