نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

به امیدی كه بیایی سحری در بر من خاك ویرانه شده سرمه ی چشم تر من مدتی می شود از لعل لبت بی خبرم چند وقتی است صدایم نزدی دختر من من همان لاله ی افروخته ی خون جگرم كه همین لخته فقط مانده به خاكستر من شب این شام چه سرمای عجیبی دارد تب این سوز كجا و بدن لاغر من چادرم پاره شد از بس كه كشیدند مرا لحظه ای وا نشد اما گره از معجر من
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد