نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

این که دارد سویِ میدان میرود جانِ من است روزِ عاشورا گمانم عیدِ قربانِ من است داغِ سنگینی ست امّا چون تو میبینی خوش است چون تو میبینی مرا ،هر داغِ سنگینی خوش است تِکّه تِکّه میپسندی ساغرم را ،اِی به چَشم کُشته میخواهی ببینی اکبرم را ،ای به چشم بر جبینِ لشکرِ کُفار چین انداخته عِدهای را با نگاهِ خود زمین انداخته یک نفر فریاد میزد او خودِ پیغمبر است دیگری فریاد میزد حیدر است ،این حیدر است او دلش میخواست باشد پیشِ بابا سَربُلَند آنقدر شمشیر زد شد زَجِهی لشکر بلند خواست در آغوشِ خود گیرد پیمبر را ولی نیزه در آمد جایِ پیغمبر در آغوشِ علی این طرف بابای پیرَت آه از دل میکِشَد آن طرف دشمن برایِ کُشتنَت کِل میکِشَد *** (پیشِ دشمن مَپَسند این همه من گریه کنم) پَرپرَت کردند ای شاخه گلِ زیبایِ من پیکرَت پاشیده از هم خوش قد و بالایِ من ای برگِ گلم مسافرِ پاییزی مانندِ دل پدر زِ خون لبریزی ماندم چه کنم کارَم علی سخت شده از هر طرفِ عبا زمین میریزی بابایِ جوان مُردهام و زارَم من حق دارم اگر مُدام میبارَم من قبلاً سه علی داشتم امّا حالا در خیمه هزار و صد علی دارم من **** بی تو دیگر موسِمِ پرده نشینی سَر رسید عاقبت داغَت گُهَر را از صدف بیرون کشید عمهای که در تمامِ عُمرِ خود مَستور بود دیدنَش از آرزوهایِ مَحالِ حور بود دورتادورَش همیشه هالهای از نور بود چَشمِ خورشید از تماشای جَمالَش کور بود حال بنگر سایهی او بر زمین افتاده است آه زینب پیشِ این لشکر زمین افتاده است **** خیز ای لب تشنه ،دریایِ تلاطم آمده اولین بار است زینب بینِ مردم آمده
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد