
این علمدار زمین خورده دگر پا نشود سر من زخمی تیغ است مداوا نشود هرچه كردم برسانم به تو این مشك نشد آبرو رفت علمدار تو سقا نشود سعی كردم كه به پایت شوم از جای بلند بازویم كرد تلاش خودش اما نشود تن پاشیده ی من نذر دو چشمان ترت مثل تو یار وفادار كه پیدا نشود مادرت گفت بُنَیَّ كه به تو گفتم اخا پسر ام بنین با تو كه همتا نشود